پيام عشق 21

هميشه خوراك ذهنم افكاري مخرب بوده و آدم پوچگرايي بودم. از لحاظ روحي آسيب‌پذير و مانند آنچه شاملو مي‌گه، هميشه به خودم دست تطاول گشودم. يكبار ساعت 12 شب در يك جاده متروك توي دانشگاه قدم ميزدم و غرق نااميدي بودم.

 

هميشه در اين مواقع با ماه ارتباط برقرار ميكردم و شبها او و روزها خورشيد را تنها دوست خودم مي‌دانستم. اما آن شب پشت به ماه مي‌رفتم و به اين فكر مي‌كردم كه چرا به زندگيم ادامه بدم. احساس مي‌كردم روح لطيفي دارم كه در دنيا فقط آسيب مي‌بينه. و نميدوني چه سخته كه انسان خودش رو با ذات طبيعت بيگانه احساس كنه.

 

در اين افكار غوطه مي‌خوردم كه يك توده خارهاي سبز كه از لاي آسفالت به سختي بيرون اومده بود توجهم رو جلب كرد. چجور اين خارها اسفالت سخت جاده رو شكافته و بيرون اومده بودند؟ حيرت زده شده بودم. خارها براي من نماد روح و هر آنچه مي‌توان به جهاني لطيف نسبت داد بودند و اسفالت جاده نماد غشاي سخت جهان مادي.

 

اين تصوير براي هميشه در ذهنم حك شد. تصوير پيروزي رويش روح در جهان ماده. با خودم گفتم بي‌شك همان نيرويي كه در اين خارها هست در من هم وجود دارد. و اينطور شد كه تصميم گرفتم باشم و با روح لطيف خود غشاي سخت جهان ماده رو بشكافم. مي‌دونيد؟ من خودم رو با اون خارها خويشاوند ديدم.

 

الان كه اين مطالب رو مي‌نويسم چند سال از اين جريان فاصله گرفته‌ام. و يك ساعت و نيم از تحويل سال گذشته. درست دقيقه هايي قبل از تحويل سال همين تصوير رو از تلوزيون پخش كرد. تصوير خارهايي سبز كه از يك توده سنگ بيرون زده‌اند.

 

عزيزم، ياسي خانوم، سختي‌ها و مشكلاتي كه ما رو احاطه كرده‌اند هيچ نمي‌تونند حريف نيرويي كه در عشق هست بشوند. من براي رويش بسيار قدرتمند و سمج هستم. و مي‌دونم تو هم همينطور هستي. و من از تو ياد گرفتم كه ممكنه دستها خسته بشن، ممكنه فكر هم خسته شه، اما قلب هيچگاه از دوست داشتن خسته نميشه.

 

دوست دارم تصوير اين خارها الگوي زندگي ما باشه.

 

زندگي ما... اي خدا اي خداي مهربان... ما با حرفهايي كه با هم زديم گفتيم چه ميخواهيم. زندگيمان را با تمام جزئيات براي تو شرح داديم. ميدونيم كه بايد تلاش كنيم اما در نهايت همه چيز در دست توست.

 

در اين سال جديد از تو باز همان چيزهايي رو ميخوايم كه قبلا هم گفتيم...

 

اول سلامتي، دوم سلامتي، سوم سلامتي

چهارم عشق، پنجم عشق، ششم عشق

هفتم عزت، هشتم، عزت، نهم عزت

دهم ثروت و بي نيازي

 

ما اينها رو از تو ميخوايم اي خدا و اينكه خونه ما بزرگ باشه تو خيابوني پر از درخت و آرامش و يك كلبه هم تو يه جاي بكر، تو يك جنگل و از خونه و كلبه ما نور به بيرون بتابه، نور نارنجي، و يك ماشين شاسي بلند سفيد و لباسهاي شيك

و دوستاي خوب و شغل خوب

و يك بچه ناز كه اگه دختر بود اسمش رو بذاريم فرشته و اگه پسر بود .... (راستي ياسي خانوم درمورد اسم پسر حرفب نزديم‌ها)

 

راستي اي خدا حوّل حالنا يادت نره‌ها، دل خوش جزو آرزوهاي رده بالاي اصليمونه ... نگي نگفتيم.  

 

اي خدا هواي من و ياسي خانوم رو داشته باش

مگه چند تا آقاي ياسي و ياسي خانوم تو دنيا داشتي از اول خلقتت تا الان...؟

 

ياسي خانوم عشقم، ماهم، زندگي من، تولدم، روحم، شيرينيه زندگيم، انگيزه ادامه حياتم، عيدت مبارك

 

از ظلمت خود رهاييم ده

با نور خود آشناييم ده

 

به اميد ديدار هر چي زودتر